مردن برای زنی که دوستش داری از زنگی کردن با او راحت تر است

پورتال گروه اینترنتی ونداکلیک


سخنان خوب باید در زیباترین جملات طراحی و تدوین شوند، تا مورد توجه و تأمل مخاطبان واقع شود. به عبارتی ساده تر قالب کلام می بایست با قیمت کلام هم سان باشد. خوب سخن گفتن؛ سخن خوب گفتن، از مهم ترین لوازم پیام رسانی و متقاعد سازی در روان شناسی ارتباطات به شمار می آید.در این نوشتار نمونه هایی را با هم مرور می کنیم:1- کسی که به دنبال انتقام گ...


خواندن ادامه...
40 نکته مهم اخلاقی در 40 جمله کوتاه و خواندنی
هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ در پیچ خیابان بهارستان؛ آن وقتها كه هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند كه دوران عوض شده بود و در گوشه و كنار كوچه ها آپارتمان های 2 طبقه هم به ندرت خودنمائی می‌...


خواندن ادامه...
داستان کوتاه باران
دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می دونی که بابا نون لواش دوست نداره. گفتم صف سنگگ شلوغه...


خواندن ادامه...
مامان ِ مهربونم (داستان کوتاه)

راز خلقت مگس

تاریخ: 17 فروردین 1392 - توسط: elham - موضوع: سینما ، فرهنگ و هنر, داستان های کوتاه
غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند.مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید:«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟» غلام گفت: «مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگ...


خواندن ادامه...
راز خلقت مگس
شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم."مرد بیکاری برای آبدارچی شدن در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد.رئیس بخش گزینش با او مصاحبه کرد و کارش را پسندید. سرانجام به او گفت: &...


خواندن ادامه...
آبدارچی میلیاردر (داستان کوتاه)
قصه‌هایی از صمد بهرنگی همچون «اولدوز و کلاغ‌ها»، «اولدوز و عروسک سخنگو»، «حسن کچل»، «یک هلو هزار هلو» و «ماهی سیاه کوچولو» توسط تعدادی از بازیگران تئاتر خوانده شده و حسین علیزاده آهنگ‌ساز این مجموعه است؛ مجموعه‌ای که از سوی مؤسسه‌ی فرهنگی - هنری خورشید آوا م...


خواندن ادامه...
قصه های صمد بهرنگی

داستانک

تاریخ: 7 فروردین 1392 - توسط: elham - موضوع: سینما ، فرهنگ و هنر, داستان های کوتاه
تازه از خواب بلند شده بودم. پاهایم قدرت حرکت نداشتند. بی‌حوصله به اطرافم نگاه کردم.هر‌طور بود بلند شدم، به دست‌شویی رفتم و صورتم را با آب سرد شستم. خنکی آب سرد، حالم را جا آورد. به سمت اتاقم رفتم تا به درس‌هایم برسم. برادرم مثل همیشه از همان شوخی‌های مسخره کرد. حوصله‌ی شوخی نداشتم و سرد نگاهش کردم. وارد ات...


خواندن ادامه...
داستانک
ابر برحسب ها: داستانک
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر ک...


خواندن ادامه...
دخترک و شکلات (داستان)
کوتاهترین داستان عشقیروزی مردی از یک دختر پرسید:آیا با من ازدواج می‌کنی؟دختر جواب داد: نهو از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ...


خواندن ادامه...
چند داستان کوتاه و خواندنی
دختری بود نابیناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنیا تنفر داشتو فقط یکنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنین گفته بود« اگر روزی قادر به دیدن باشمحتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینمعروس حجله گاه تو خواهم شد »***و چنین شد که آمد آن روزیکه یک نفر پیدا شدکه حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهدو دختر آسمان را دید...


خواندن ادامه...
نابینا و معشوقه اش- داستان کوتاه
سالها پیش زمانی که به عنوان یک داوطلب در بیمارستانی مشغول کار بودم با دختری بیمار به نام "لیزا" اشنا شدم که از بیماری نادری رنج میبرد...ظاهرا تنها شانس بهبود او گرفتن خون از برادر 7 ساله اش بود......چرا که ان پسر نیز قبلا به همین بیماری مبتلا بوده و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود...پزشک معالج وضعیت بیماری "لیزا" را برای برادر هف...


خواندن ادامه...
لیزا (داستان کوتاه)
دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:"من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کن...


خواندن ادامه...
دانه ی کوچک (داستان)
در دوران گذشته دو برادر یکی به نام «ضیاء» و دیگری به نام «تاج» در شهر بلخ زندگی می کردند. ضیاء مردی بلندبالا، بذله گو، نکته سنج و خوش اخلاق بود. اما برادرش «تاج» قدی بسیار کوتاه داشت، با این حال از علم بالایی بهره می برد، به همین سبب به برادرش به دیده حقارت می نگریست. حتی از وجود او خجالت می کشید. ...


خواندن ادامه...
غرور (داستان)
ابر برحسب ها: غرور داستان, غرور, داستان
جین آستین، رمان‌نویس کلاسیک انگلیسی 200 سال پیش،‌ پس از چاپ اولین نسخه‌ی شاهکارش «غرور و تعصب»، با ذوق و شوق فراوان نامه‌ای به خواهرش «کساندرا» نوشت و در آن، رمان ماندگارش را «فرزند دلبند» خود نامید.این نامه به مناسبت دویستمین سالروز نگارش این اثر ادبی در خانه‌موزه‌ی جین...


خواندن ادامه...
جین آستین و نامه ی 200 سال قبل

دختر فداکار

تاریخ: 17 بهمن 1391 - توسط: admin - موضوع: سینما ، فرهنگ و هنر, داستان های کوتاه
همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم ...


خواندن ادامه...
دختر فداکار
ابر برحسب ها: دختر فداکار, دختر, فداکار
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز... وای خدای من، خیلی درست کردی... حالا برش گردون... زود باش. باید بیشتر کره بریزی... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پ...


خواندن ادامه...
مردی که کارهای زنش را تلافی کرد
Go Top