هرگز منتظر فردای خیالی نباش .... سهمت را از شادی های زندگی ؛ همین امروز بگیر!

پورتال گروه اینترنتی ونداکلیک


آی حلزون شاخکی!کجا می ری یواشکی؟جلو میری یواش و ریزه،ریزهپوتنت چه نرم و خیس و لیزهخالهای دونه،دونه داریبه روی پشت خود یه لونه داریساکتی و خجالتی و تنهابمون توی باغچه خونه ما


خواندن ادامه...
حلزون (شعر کودکانه)

شعر کودکانه

تاریخ: 9 اسفند 1391 - توسط: tabasom - موضوع: تفریح ، فال و سرگرمی, قصه و شعر کودکان
گاو بی‌خیالگُنده است و او داردوزن و هیکلی سنگینخوش به حال گاوی کهذره ای نشد غمگینیونجه می خورد هر روزغصه ای ندارد اومی رود به هر جاییبوده قلدُر و پُر رودائماً دُمَش را نیزمی دهد تکان اماخسته هم نمی گرددگاو گنده و زیباروز و شب، مگس ها رامی پراند او با دُمبا صدای زنگولهلحظه ای نگردد گُماهل بازی و تفریحهست و بادُمش شاد استاز تمام غم ...


خواندن ادامه...
شعر کودکانه
ابر برحسب ها: شعر کودکانه, کودکانه
فصل بهار بود. مورچه کوچولو همراه بقیه مورچه ها مشغول جمع آوری آذوقه برای زمستان بود. از صبح تا شب کار می کرد تا برای روزهای سرد و برفی غذا جمع کند.بالای درختی که نزدیک خانه مورچه کوچولو بود، گنجشک زیبایی زندگی می کرد. او از آمدن بهار خوشحال بود و از یک شاخه به شاخه دیگر می پرید، آواز می خواند و شادی می کرد.یک روز گنجشک مورچه را در حال کش...


خواندن ادامه...
داستان جیک جیک مستون
زرافه کوچولو آرزوهای عجیب و غریبی داشت.یک شب آرزو کرد که گردنش خیلی خیلی دراز باشد. همان موقع، فرشته ی آرزو از آن جا گذشت. صدایش را شنید. به او لبخند زد. آن وقت گردن زرافه کوچولو دراز شد. دراز و درازتر. رفت و رفت تا به آسمان رسید. حالا سرش در آسمان بود وتنه اش روی زمین.زرافه کوچولو به این طرف و آن طرف نگاه کرد. همه جا پر از ستاره بود. اول،...


خواندن ادامه...
زرافه کوچولو و آرزوهایش (داستان)
آقا کلاغهیک سیب شیریناز روی شاخهانداخت پایینخوردم از آن سیبیک گاز با پوستیک دفعه دیدمآن سیب، کرموستیک کرم بدشکلبر روی آن بودترسیدم، آن راانداختم زوداز جا پریدممثل پرندهآقا کلاغهزد زیر خنده...


خواندن ادامه...
شعر کودکانه سیب کرمو
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت...


خواندن ادامه...
داستان کوتاه
زمستونه زمستونه فصل تگرگ و بارونههوا شده خیلی سرد روی زمین پر از برفچه خوبه کودکستان وقتی میشه زمستانکلاغ های سیاه رنگ بخاری های روشنوقتی بارون میباره دلم میخواد دوبارهبرم به کودکستان میان آن گلستان...


خواندن ادامه...
زمستون (شعر کودکانه)
توی یه گله بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد.وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند .اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا ...


خواندن ادامه...
بزغاله ی خجالتی (داستان کودکانه)
Go Top