ر بدترين روزها اميدوار باش زيرا كه زيباترين باران ها از سياهترين ابرها ميبارند.

پورتال گروه اینترنتی ونداکلیک

ونداکلیک » تگ های مطالب » داستان کوتاه باران

هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ در پیچ خیابان بهارستان؛ آن وقتها كه هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند كه دوران عوض شده بود و در گوشه و كنار كوچه ها آپارتمان های 2 طبقه هم به ندرت خودنمائی می‌...


خواندن ادامه...
داستان کوتاه باران
Go Top