سکوت تنها پاسخی است که اصلا ضرر ندارد.

پورتال گروه اینترنتی ونداکلیک

ونداکلیک » تگ های مطالب » داستان کوتاه

هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ در پیچ خیابان بهارستان؛ آن وقتها كه هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند كه دوران عوض شده بود و در گوشه و كنار كوچه ها آپارتمان های 2 طبقه هم به ندرت خودنمائی می‌...


خواندن ادامه...
داستان کوتاه باران
دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می دونی که بابا نون لواش دوست نداره. گفتم صف سنگگ شلوغه...


خواندن ادامه...
مامان ِ مهربونم (داستان کوتاه)
شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم."مرد بیکاری برای آبدارچی شدن در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد.رئیس بخش گزینش با او مصاحبه کرد و کارش را پسندید. سرانجام به او گفت: &...


خواندن ادامه...
آبدارچی میلیاردر (داستان کوتاه)
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت...


خواندن ادامه...
داستان کوتاه
کوتاهترین داستان عشقیروزی مردی از یک دختر پرسید:آیا با من ازدواج می‌کنی؟دختر جواب داد: نهو از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ...


خواندن ادامه...
چند داستان کوتاه و خواندنی
دختری بود نابیناکه از خودش تنفر داشتکه از تمام دنیا تنفر داشتو فقط یکنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنین گفته بود« اگر روزی قادر به دیدن باشمحتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینمعروس حجله گاه تو خواهم شد »***و چنین شد که آمد آن روزیکه یک نفر پیدا شدکه حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهدو دختر آسمان را دید...


خواندن ادامه...
نابینا و معشوقه اش- داستان کوتاه
سالها پیش زمانی که به عنوان یک داوطلب در بیمارستانی مشغول کار بودم با دختری بیمار به نام "لیزا" اشنا شدم که از بیماری نادری رنج میبرد...ظاهرا تنها شانس بهبود او گرفتن خون از برادر 7 ساله اش بود......چرا که ان پسر نیز قبلا به همین بیماری مبتلا بوده و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود...پزشک معالج وضعیت بیماری "لیزا" را برای برادر هف...


خواندن ادامه...
لیزا (داستان کوتاه)
Go Top